X
تبلیغات
امیدواری

امیدواری

عمومی

سلام

زیاد به خودتون زحمت ندید ........ نوشته های زیر هیچ معنایی ندارند !

میخواستم یه عکس براتون بذارم ...... نمی دونم چرا اینجوری اومده ؟!؟!؟

بعدا درستش میکنم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:37  توسط شيما 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:31  توسط شيما  | 

بياد دخترم ژينا كه 6سال پيش يه همچين ماهي از دستش دادم.هروقت پاييز ازراه ميرسه من دلم ماتم ميگيره.........(من بخت برگشته نميدونم 26مهر رو واسه شوشو تولد بگيرم يا واسه ژيناي ازدست رفته ماتم؟؟!!!)
اخه يه همچين روزهاي من توبيمارستان بستري بودم يعني حدود 2هفته ايي ميشد خلاصه 26مهر سونوگرافي گفت كه جنين غيراكتيو وبدون ضربان وبقيه داستان..............


همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام كه چگونه بي صدا بگريم
ياد گرفته ام كه هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا كنم
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنكه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بكشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام كه چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر كنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام كه بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه كنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...كه ديگر عاشق نشوم به غير تو !
ياد گرفته ام كه ديگر دل به كسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم كه با يادت زنده باشم و زندگي كنم !
اما هنوز يك چيز هست ...كه ياد نگر فته ام ...
كه چگونه.....!
براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاك كنم ...
و نمي خواهم كه هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
فراموش كردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت .

(هميشه درياد وخاطره من بودي وهستي ومي ماني)


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:47  توسط عدنا  | 

این قافله عمر عجب میگذرد

دیروز تو محل کار داشتیم برنامه ریزی می کردیم برای بیمه مسئولیت فنی درمانگاه  این بیمه سالی یکبار انجام میشه و اعتبارشم یک ساله است .

خلاصه رفتیم سراغ مدارک سال پیش تا در واقع تاریخ تموم شدنش رو بدونیم برای تمدید قرارداد

هرچی گشتیم هیچ مدارکی مبنی بر بیمه سال قبل پیدا نشد ولی ههمون مطمئن بودیم سال پیش هم بیمه داشتیم خلاصه زنگ زدیم خود سازمان نتیجه جالب بود ضمن اینکه بشدت ههمون رو بفکر فرو برد واما نتیجه...

آخرین بیمه مربوط با سال ۸۶ بود واعتبار هم مهر ۸۷ و این یعنی اینکه زمان چنان ما رو مقهور خودش کرده بود که حتی تصورش نمی کردیم این یکسال رو بیمه نداشتیم بماند از اینکه بیچاره  مسئول فنی داشت سکته میکرد وقتی فهمید ولی من فکر می کنم همگی بیش از هر چیزدر شگفت این گذر عمر ولحظه ها بودیم

مجبور شدم برگردم و به گذشته ام یه نگاه دوباره کنم عجب من کودک و عروسکای همبازیم و مامان و بابای شاغل مهرناز کوچک وخونه مامان بزرگی که قد خونه خودمون شاید بیشتر دوستش داشتم

بعد شدم محصل کوچولویی که باید داداش کوچیکه رو هم ذبط و ربط میکرد آخه اون پسر بود و خب دیگه...

تازه داداش کوچولو داشت عاقلتر میشد که یه نوزاد کوچولو شد مهمون خونمون منم یه جورایی شدم مامانش چه کیفی داشت یه عروسک واقعی !!!

اما من باید زودتر بزرگ میشدم و شدم آنقدر زود که سالای اول دانشگاه شده بودم یه همسر با کلی مسئولیت و چند سال بعد انتظار مادر شدن

خدایا سپاس از همه عمر رفته ام که بد و خوب حضور مهربانانه ات یاور لحظه هایم بود

خدایا تو راشکر میکنم که همیشه حمایتت بزرگترین منجی ام بود

خدایا بقیه سرنوشتم را نیز خوب بگردان و فرصت خوب بودن را نیز از من نگیر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:21  توسط مهرناز  | 

پندی از چرچیل

سلام روز بخیر

امروز این مطلب رو می خوندم بد ندیدم تو وبلاگ بگذارم تا دوستان هم استفاده کنند

اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از وینستون چرچیل سئوال میکند: آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند میروید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را نمیتوانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سالهاست با شما در جنگ وستیز است انجام بدهید؟

وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ میدهد : برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم . روزنامه نگار میپرسد: آن دو ابزار چیست ؟

چرچیل پاسخ میدهد : اکثریت نادان ، و اقلیت خائن.

نظر شما چیه ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 5:49  توسط مهرناز  | 

آهنگ وبلاگ عوض شد

با سلام . خدمت همه دوستان عزیز و گل

از همه بخاطر حضور بهترشون در مطلب گذاشتن متشکرم ولی هنوز از بعضی ها شاکیم که هنوز مطلبی نذاشتن یا اینکه خیلی کم گذاشتن

در هر صورت خود من هم حضورم کمرنگ شده ولی باور بفرمایید یه کوچولو گرفتاریم کمتر شد باز هم بیشتر خدمت خواهم رسید .

راستی دلم میخواد از مهرناز خانم مامان بهار جون هم  بخاطر ۲ تا لطف بزرگی که این روزها به ما کردند تشکری ویژه کنم ....

امیدوارم همه دوستیها پابرجا و استوار و همه امیدها به باور عملی تبدیل بشه ....یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 9:45  توسط سامی  | 

حالا که من اومدم مطلب گذاشتم همه رفتند و هیچکس نیست. بیاید نظر بدید دیگه تا ناامید نشدمممم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:57  توسط پیچک  | 

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت میوه ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:2  توسط پیچک  | 

پسري و پدري داشتند در كوه قدم ميزدند كه ناگهان پاي پسر
به سنگي گير كرد به زمين افتاد و داد كشيد آآآي ي ي!
صدايي از دور دست آمد آآآي ي ي ي!
پسرك با كنجكاوي فرياد زد كي هستي ؟
پاسخ شنيد كي هستي ؟
پسرك خشمگين شد و فرياد زد ترسو!
باز پاسخ شنيد ترسو!
پسرك با تعجب از پدر پرسيد چه خبر است
پدر لبخند ي زد و گفت پسرم توجه كن و
بعد با صداي بلند فرياد زد تو يك فهرمان هستي
صدا پاسخ داد تو يك قهرمان هستي
پسرك باز بيشتر تعجب كرد. پدرش تو ضيح داد
مردم مي گويند كه اين انعكاس كوه است ولي اين درحقيقت انعكاس زندگي است هر چيزي
كه بگويي يا انجام دهي زندگي عينا به تو جواب مي دهد
اگر عشق را بخواهي عشق بيشتر ي در قلبت به وجود مي آيد و اگر به دنبال
موفقيت باشي آن را حتما به دست خواهي آورد
هر چيزي را كه بخواهي زندگي همان را به تو خواهد داد
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:2  توسط پیچک  | 

متشکرم

 

همين چند روز پيش، "يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا" پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم.

به او گفتم: بنشينيد"يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا"! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رو دربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟ چهل روبل.
نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد.

شما دو ماه براي من كار كرديد.

دو ماه و پنج روز. دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب "كوليا" نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد. سه تعطيلي ... "يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش در نمي‌‌‌آمد. سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. "كوليا" چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب "وانيا" بوديد فقط "وانيا" و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد. دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و يك‌ ‌روبل، درسته؟چشم چپ "يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا" قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد.فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم.

موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما "كوليا " از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي "وانيا " فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم.

در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد ...

"يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا" نجواكنان گفت: من نگرفتم.

امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام.

- خيلي خوب شما، شايد …

از چهل ويك بيست وهفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !

-  من فقط مقدار كمي گرفتم.

در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم ... ! نه بيشتر.

 

ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يكي و يكي.

يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت.

به آهستگي گفت: متشكّرم!

جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟

- به خاطر پول.

يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟

- در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.

آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.

ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟

ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟

لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.

بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود به او پرداختم.

براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگــــو بود.

(آنتوان چخوف)

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:7  توسط مهرناز  | 

عشق

تقدیم به همه ی قلبهای عاشق 

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:51  توسط مهرناز  | 

دعا

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:58  توسط مهرناز  | 

من هستم

سلام به همه دوستان وبلاگی

چند وقتی نتونستم بیام و مطلب بزارم گفتم این روزاست سامی اسمم رو از نویسندگان وبلاگ خط بزنه در واقع اومدم ابراز وجود !!!

اومده بودم یه خرده براتون آه و ناله کنم دیدم باید برم بوق بزنم فعلاْ

اما جدای شوخی بچه ها منم قبول دارم بعضی وقتا امید میشه یه واژه خنده دار وقتی تو داری تو ناامیدی دست و پا می زنی و هیچکسم نمی بینتت وقتی داری خفه میشی از بغض و و لبات می خنده آره عزیزم تموم این لحظه هاست که زندگی رو میسازه و تمام این سختی ها

خب لالایی زیاد خوندم مهم اینه که کی خوابش ببره ؟؟؟!!! اما من می دونم دوستای خوب من نشون دادن مرد ( ببخشید زن ) همین میدونها هستن می دونم ناامید نیستن اگه خیلیم امیدوار نباشن

زندگی برای ما هم داره اینطوری ورق میخوره اینم یه جورشه حتماْ

اما مهم اینه که تن به شکست ندیم تسلیم نشیم بخدا می دونم خیلی سخته یه وقتایی حتی پاهات قدرت کشیدن این جسم نحیف رو نداره و دیگه قلبتم ضعیف تر میزنه اما این همش نیست

به جهان خرم از انم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 9:19  توسط مهرناز  | 

امیدواری ؟!؟!؟

این روزها اصلا حال و روزم خوبی نیست.

حوصله هیچی رو ندارم ......... حتی نوشتن ....... حتی اینترنت بازی !

همه واژه ها برام بی معنا شدند، حتی واژه "امیدواری". دیدید آدم وقتی یه کلمه رو خیلی تکرار میکنه بعد یه دفعه اون کلمه براش بی معنی و مسخره میشه! من که زیاد اینجوری شدم و حالا اصلا حوصله شو ندارم فکر کنم " امید" چیه و به چه دردی میخوره !

اینقدر که همه بهم گفتند "امید داشته باش" .......... حالا منظور از این جمله رو هم درک نمی کنم!

اینقدر که همه بهم گفتند "صبر داشته باش" ............ حالا صبر کردن هم برام بی معناست!

اینقدر که همه بهم گفتند " روزهای خوشی تو هم میرسه" ........... حالا اصلا نمی فهمم روز خوشی یعنی چی!؟!

حیف که اینجا جای اینجور حرفا نیست ............. وگرنه حرفهای من پایانی نداشت.

مجبورم یه نقطه برای پایان جملاتم در اینجا بذارم و یه مهر سکوت به لبم بزنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:24  توسط شيما  | 

«اکنون شما ای فقهای شورای خبرگان و ای برگزيدگان ملت ستمديده در طول تاريخ شاهنشاهی و ستمشاهی، مسئوليتی را قبول فرموديد که در راس همه مسئوليت هاست، و آغاز به کاری کرديد که سرنوشت اسلام و ملت رنج ديده و شهيد داده و داغ ديده در گرو آن است. تاريخ و نسل های آينده درباره شما و ملت قضاوت خواهند کرد و اولياء بزرگ خدا ناظر آرا و اعمال شما می باشند: والله من ورائهم مُحيط و رقيب. کوچکترين سهل انگاری و مسامحه و کوچکترين اعمال نظرهای شخصی و خدای نخواسته تبعيت از هوای نفسانی که ممکن است اين عمل شريف را به انحراف کشاند بزرگترين فاجعه تاريخ را بوجود خواهد آورد».

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 9:47  توسط سامی  | 

 
ترجیح میدهم که شکستی صادقانه باشم تا موفقیتی پر نیرنگ 
پیش از گفتن، گوش فرا دار. پیش از نگاشتن، اندیشه کن. پیش از خرج کردن، کسب کن.
پیش از انتقاد، صبر کن. پیش از دعا، ببخش. پیش از دست کشیدن، سعی کن. 
در کنکاش خویشتن، حقیقت را کشف کردم. در کنکاش حقیقت، عشق را کشف کردم.
در کنکاش عشق، ایمان به خدا را یافتم. و در ایمان، همه چیز را یافتم. 
در گذر از دریای زندگی،
از طوفان و آبهای خروشان نپرهیز.
تنها بگذار تا بگذرند.
تنها کشتی خود را بران
هموراه بیاد داشته باش،
دریای آرام هرگز دریانوردی ماهر نمیسازد. 
مهمترین چیز در هر رقابتی، نه پیروز شدن، بلکه شرکت کردن است.
همچنین، مهمترین چیز در زندگی، نه چیرگی، که تلاش است.
نکته اساسی نه فتح کردن، که نیک پیکار کردن است. 
هنگامی که اشتباهی میکنی، مدتها برای نظاره دوباره به آن به گذشته بازنگرد.
عبرتی را که از آن گرفته ای به یاد داشته باش، و به پیش رو بنگر.
اشتباهات، آموزشهای خِرد هستند، گذشته قابل تغییر نیست.
آینده هنوز در اختیار توست.
مردم آنچه را که گفته ای فراموش خواهند کرد.
آنان آنچه را که انجام داده ای به فراموشی خواهند سپرد.
اما هرگز از یاد نخواهند برد که باعث شده اید چه احساسی نسبت به خود داشته باشند.
امروز شروع کن، با هر کس که به او بر میخوری جوری رفتار کن که گویی، دیگر هرگز فرصت ملاقات ایشان را نخواهی داشت.
محبت، مهر و درک و توجه خود را به ایشان نیز تعمیم بده، بدون هیچ چشمداشتی برای قدردانی.
زندگی ات هرگز مانند گذشته نخواهد بود.

 امروز، روزی نوست!  

بسیاری این روز را درخواهند یافت. 

بسیاری آن را سرشار خواهند زیست.

چرا تو از آنان نباشی؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:40  توسط سامی  | 

بیاموزیم ....

--- زندگي موهبتي است كه به ما ارزاني شده است و تا وقتي اميد هست ، زندگي هست .

--- ما قدرت آنرا داريم كه نوميدي را به اميد، شكست را به پيروزي و اشك را به خنده مبدل سازيم بشرطي كه به زندگي و شگفتيهاي آن ، به لذت ها ، نا اميدي ها، تلاش ها ، رنجها و دردها ( بله ) بگوئيم.
 
--- اگر بكوشيم كلماتي از قبيل: بله ، امكان دارد ، هميشه ، اميدوارمومي توانم را در فرهنگ لغات خود و اعضاي خانواده وارد كنيم آنگاه شاهد تجلي شاديها خواهيم بود.

--- ما قدرت آن را داريم كه همه پديده هاي شادي بخش زندگي را در اختيار داشته باشيم و آنها را براي خود خلق نمائيم ، فقط كافيست تصميم به تغيير بگيريم.

--- اگر تصميم بگيريم از امروز هر لحظه با عشق و غوطه ور در عشق زندگي كنيم معني و مفهوم حيات و شاد زيستن را بهتر در ك خواهيم كرد و از آن لذت خواهيم برد. بقول نازك انديشي:
زندگي رياضيات است ، پس بيائيم اعتماد را در زاويه چشمانمان جاي دهيم، شادي را به توان برسانيم ، غم و اندوه را تفريق كنيم، كينه و نفرت را جذر بگيريم و همدلي و دوستي را ضرب كنيم و محيط و مساحت محبت را در دايره قلب ديگران بدست آوريم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:5  توسط سبا  | 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

 برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

 به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:52  توسط عدنا  | 

پنجره ي رويايي


.......
شـايد اين صفحه همان پنجرهء رويايي است
...
كه من از شيشهء شفاف لغات

!!
روي زيباي تو را مي بينم


..
گاه تابيدن مهتاب حضور و نسيمي كه معطر به تو و شادابي است

...
مي خورد بر تن اين پنجره ي رويايي


...
واژه ها مي خوانند غزل مستي تو.....شعر بيتابي من

!
و گل هر كلمه رنگ عشقي دارد

كه در انديشه من

....!
رنگ چشمان تو است


اي صدايت پر از آرامش روح

و دلت آينهء پاك وجود

باورت هست كه من نغمهء وصل تو بر لب دارم؟

و به ياد نامت همه شــب تا به سحر بيدارم؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:44  توسط عدنا  |